و نہ حوصلہ ے نوشتنـــ
دلتنگے نہ دیگـــر با خوآندבּ کم مے شود و نہ با نوشتنـ ...
من دلمـ لمس آغوشــت رآ مے خوآهد...!
چقـــــدر دلم ایـن روزهـــا تورا بهانهـــ میگـــیرد...دلـــم بهانــــــهـــ
هاییــــ میگیرد کهِ خوُدم انگـــــشت به دهن مـــیمانم
آدم های احساسی را باید کشتـــــــ
آدمهای احساساتی به درد این زندگی آهنی امروز نمی خورند
اینروزها به ســیگارِ دستم هم مشکوکــم
نمیدانم به لبان چه کسـی چسبیده
که اینگونه ســـرد کام میدهد!...
تُف به این دنیـــــــا
خَتـــــــم کلامــــــــ..
اگر "دارا" بودم "سارا" خودش به سراغ من می آمد
عجیب دلم گرفته ...یعنی تا این حد...بی رحم
عجب هوایه دلگیری...عجب تنهاییه بی رحمی...دیگه رنگاهم بی رنگ شدن...شاید من بد بودم...
خدایا میشنوی؟...صدای هق هق منو صدای هق هق کسی که باباش تمام اعضای بدنش درد
میکنه
میشنوی صدای هق هق کسی و که مادرش فقط میتونه رو صندلی نماز بخونه...
من دارا نیستم اما بنده توئم...من بد...من که هرشب اعتراف میکنم بدم دیگه این همه
دلتنگی و تنهایی چیه؟اگه دوس نداری باشم من اماده ام برای دوزخت...حداقل اونجا جهنمه توئه
نه جهنم بنده هات...دست رو هر کی میذارم میگیریش...من دارا نیستم اما سارامو میخوام
تو زندگیم هی نمیشه...هی...
همه عاشقارو باهم شاد کن ... این برکه دیگه از تلاطم افتاد...
من نمیخوام هی باهات حرف بزنم هی جواب ندی...مگه ما ندارا دل نداریم مگه نباید دلمون چیزی بخواد
جرمه کسی و دوست داشته باشیم؟..جرمه دلمون یه چیزی بخواد؟ما از همین دور نظاره گره شادی
اونا باشیم و اونا...
ببخش خدایا بندت داغون تر از این حرفاس...
مادر پدرم و همه مریضا رو شفا بده...همین دیگه قول میدم ازت چیزهایه عجیب نخوام
همین که هستی شکرت
پایان غم نامه...
اما گاه گاه دلم تنگ میشود...
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که دیگر هیچکس نمیتواند چنین خاطراتی برایت بگویید
چرا مرا شکستی؟چرا؟
اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی اینچنین خود را غرق تو نتواند بکند
چرا تنهاییم گذاشتی؟چرا؟
چهره معصومت را روزی هزار بار بر روی ورق های وجودم نگاشتم

پابه هرجا که میذارم رده پایه توئه دنیای من پر از یادگاری های توئه
خاستم نبینی اشکامو ناراحتیت میکشه منو چشمام و بستم روت تا نبینی دردمنو
هرجا میرم خودم بی تو تنها میبینم تمام عکساتو تنها تا خود صبح میبینم
تلخه ولی انگار سرنوشت من همینه یکی باید عاشق باشه یکی حتی اونو نبینه
این روزا سراپا گوشم از خیانت آدم هایت اشک هایت امان میدهند اشکال ندارد باهم گریه میکنیم قدم به
قدم برایم شعر شو تاقافیه تو باشم توئم دلت گرفته...دستایم رابگیر بگیر بگیر طاقت ندارم...
نگرانم خدا...نه از اینکه روزی دستهایم را ول کنی نه...از اینکه من در مستی دستانت را رها کنم
خدایا میبینی این همان راه های مختلف است که اگر تو نباشی بیراهه تصمیم من است اما شاه راه
راهی است که رده پای تو بر روی آن است کمک کن پیداش کنم...
خدایا
دلم مرهمی میخواهد ازجنس خودت
نزدیک
بی خطر
بخشنده
بی منت….
مینویسم میخوانی حرفهایم شنیدنیست میشنوی آره همان دیروزیم اما با روحی از جنس تو
حتی فکر بی تو بودن کشندس...
{[به ياد آوريد] زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مىطلبيديد پس دعاى شما را اجابت كرد كه من شما را با هزار فرشته پياپى يارى خواهم كرد}سوره انفال أيه 9
در سکوت سپید کاغذ ها پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد عطش جاودان آتش ها
آری...آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای میماندعطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من...
فروغی ترین فروغ زندگیم فروغ فرخ زاد
| ϰ-†нêmê§ |